بامن
بيا………
كمرنگ
ترين بوي هم آغوشي است
آن شب كه ميان
رنج وبيتابي
درخوابي
گلبرگ تورا
زشاخه ها چيدم
بوييدم
چون مرگ كه
درسكوت وبهتي محو
دربستر خاك
جامه تن را
درخواهش
يك نگاه مي خواهد
درقاب شكسته
حرف تنهايي
درواژه
ديدين معمايي
چون كاشف يك
نگاه باوحشت
دستان
تورابه دست خوددادم
پرسيدم
اين لرزش نا
تمام دستت چيست؟
باپرتويك نگه
به چشمانت
لبخندزنان به
چشم من گفتي
اين
نبض اميدجاودانيهاست
تضمين
سقوط روزهاي تلخ
درخواب تورا
ديديم
بوييدم
بوسيدم
نمناكي بالشي
به جامانده
اي
واي براين سكوت بي فرياد
كين
سان زعبورآه جامانده
برخيزو
بيامرابه خوابي بر……………………
محموداژدري
نظر خودرا براي من
به آدرس زير ارسال كنيد: