دكتر علي شريعتي
…اي آزادي، تو را دوست دارم، به تو نيازمندم، به تو عشق مي
ورزم، بي تو زندگي دشوار است، بي تو من نيستم، هستم، اما من نيستم، يك موجودي
خواهم بود تو خالي، پوك، سرگردان، بي اميد، سرد، تلخ، بي زار، كينه وار، عقده دار،
بي تاب، بي روح، بي دل، بي روشني، بي شيريني، بي انتظار، بيهوده، مني بي تو، يعني
هيچ! أي آزادي، قامت آزاد و بلند تو، مناره زيبايي معبد من است.
أي آزادي كاش با تو زندگي مي كردم، با تو
جان مي دادم، در تو مي ديدم، در تو مي زدم، در تو مي خفتم، بيدار مي شدم، مي
نوشتم، مي گفتم، حس مي كردم، بودم، از آزادي من از ستم بي زارم، از بند بي زارم از
زنجير بي زارم، از زندان بي زارم، از … بي زارم، از بايد بي زارم، از هر چه و هر كه تو را در بند مي كشد
بي زارم……
…اي آزادي مرغك پر شكسته زيباي من كاش مي
توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاريكي و سرما، سازندگان
ديوارهاو مرزها و زندان ها و قلعه ها رهايت كنم…
…هر صبح با سر انگشتان مهربان خيالم گيسوان
زيبا و زباندارت را كه بي تاب دستان من اند، به نرمي و محبت شانه مي زنم، هرگز
تنهايت نمي گذارم…
اي آزادي چه زندان ها برايت كشيده ام! و چه زندان ها خواهم كشيد و چه شكنجه
ها تحمل كرده ام و چه شكنجه ها تحمل خواهم كرد. اما خود را به استبداد نخواهم
فروخت.
من پرورده آزاديم!
اما من به دانستن از تو نيازمندم، دريغ مكن، بگو هر لحظه كجايي، چه مي كني؟
تا بدانم آن لحظه كجا باشم، چه كنم؟