به
نام آنكه هست و خواهد …
هر گاه هر گامي كه به سوي ديگري بر مي داري /ديگران در سوي ديگر گمان
هاي ديگري دارند!
مقاله ام رو هم با
اين دو خط شعر (نو) خودم كه حدوداً يك سال پيش سر آغاز تمام شعرهايم بود شروع مي
كنم و حتي خودم معني آن را دقيقاً وقتي فهميدم كه موضوع مجله أي مشترك با مدرسه
فرزانگان و پيشرفت درسي و فرهنگي و يك ماه تلاش چند تن از دوستانم و خودم (عجب
پيشرفتي) پيش آمده و عجيب متاثر شدم از اين كه اين دو خط هم به واقعيت پيوست.
و به دور از اين حرف ها واقعاً نمي دانم چه
اسمي براي اين شور و اشتياقي كه در بعضي از بچه ها (بچه هاي مجله خودمون و فقط بچه
هاي مجله خودمون) وجود دارد انتخاب كنم. همين عشق مرا كه تا به حال نمي دانستم
"كار فرهنگي" چيست و مي دارد تا در اين ساعت از شبانه روز( 2 ساعت پس از
سكوت شب) بنويسم و اين مجله هم زائيده همين عشق است.
ولي نمي دانم فكر مي كنم بعضي ها با اين عشق
مخالف اند!
در مركزي مانند تيز هوشان همان طوركه از اسم آن
بر مي آيد مجمعي است از افرادي تيز هوش و البته نيمه تيز هوش، بايد جدا بودن دو
مدرسه از هم را به منزله نداشتن كوجك ترين رابطه فرهنگي بين دو مدرسه دانست!
به نظر من اين شور و عشق به اين كار بالاتر از
اين حرف ها است كه ما مي زنيم و هم چنين مي زنند.. پس فرهنگ يك كشور از كجا سرچشمه
مي گيرد؟ آيا از همين كارهاي كوچك سرچشمه نمي گيرد. از كدام آزادي سخن بايد راند و
مگه نه آزادي، آزاد بودن مخالفان توست! كه اگر آزادي را در آزاد بودن خويش مي يابي
سخت در اشتباهي! و سر آخر هم به ياد اين قسمت از شعر سهراب افتادم و مي بينم كه
نه، اين سخن هم بيش از هر چيز به واقعيت نزديك است:
"بينـش
هــم شـهريان افـسوس
بر محيط رونق نارنج ها خط
مماسي بود."