اين چه عشقي است چه عشقي است كه در دل دارم

من از اين عشق، از اين عشق چه حاصل دارم

 

    

 

      هنوز هم نتوانسته ام معناي واقعي اين به اصطلاح عشق را درك كنم. عشق به فعاليت، عشق به قلم، عشق به ابراز  عقايد و در كل عشق به انتشار مجلّه كه تبلور يافتة تمام عشق هاي ديگر است. عشقي بدون حاصل، و بيشتر كه مي انديشم ((حاصل اين عشق)) نيز برايم روشن مي شود، توهين، تحقير، ناسزا، ضرر مالي، انزوا، فشار روحي و همگي حاصل همين به اصطلاح عشق و يا بهتر بگويم اين اشتياق است. اشتياقي كه به تعبير بعضي ها نابه جا و به تعبير برخي ديگر ناكافي است و شايد حق با انها باشد. نمي دانم، تا به حال براي هيچ يك از شما پيش آمده كه تصميم به انجام عملي بگيريد ودر بحبوحة كار نياز به كمك جدّي از كسي داشته باشيد و او هم از شما روي برگرداند؟ براي ما پيش آمد! عدم همكاري مركز با ما و ندادن حتّي كوچكترين امكانات ما را در چنان تنگنايي قرار داد كه رهايي از آن براي ما به سان معجزه استو تنگنايي كه همه را از اطراف ما دور كرد، همكلاسي ها، پدرومادرها و حتّي يكي از خودمان، تنگنايي كه ما را از خيلي چيزها پشمان كرد و تنگنايي كه چهرة واقعي خيلي ها را به ما نشان داد

سوته دلان يكي، يكي تموم شدن

                                  سوته دلي نمونده

                                             غير از خود من .

 

بعضي وقت ها، عدّه اي از هم كلاسي ها از ما مي پرسند: ((حالا اين وسط چقدر گيرتون اومد؟))، كمي مي انديشم، سي را در صدوهفتاد ضرب مي كنم و به مبلغي نه چندان اندك مي رسم. سپس نگاهي به سان نگاه عاقل اندر سفيه به آن ها مي كنم و مي گويم؟: ((هيچ)) .

 

 

 

 

براي رهايي از اين تنگنا دست نياز به سوي مسئولان مركز فرزانگان دراز كرديم تا با رويه اي تازه نشريه اي مشترك را پايه گذاري كنيم. نشريه اي مشترك بدون جلسات مشترك، هر چقدر دورادور تر بهتر! آن ها نيز رضايت ضمني خود را اعلام نموده و اجازة رسمي را منوط به نظر مثبت بچّه هاي مركز كردند. در آن شرايط چنان از كم مهري هاي مركز خويش درمانده بوديم كه كه مي پنداشتيم استفاده از امكانات مركز فرزانگان و توجّه بيشتري كه مسئولان آن مركز نسبت به دانش آموزان خود دارند، به ما نيز كمك كند جواب منفي بود، آيا واقعاٌ ؟ خدا مي داند آيا واقعاً ما مستحق اين همه سختي هستيم؟ به چه جرمي؟ براستي مشكل از كجاست؟ نه مطمئنّاً وزارت ارشاد و مجوز آن نيست! مطمئنّيم اگر تا ابد هم تلاش كنيم باز هم بهانه اي وجود خواهد داشت تا از اين كار جلوگيري شود و كساني وجود خواهند داشت كه اميد ما را به بيراهه اي در بيابان تبديل كنند. آيا به راستي هنوز به آنجا نرسيده ايم كه به جز خود، به ديگران هم احترام همراه با اعتماد بگذاريم؟ تا كي دوروئي؟ تا كي دورنگي؟ چند روز ديگر سالگرد روزي است كه تصميم گرفتيم به راستي آزاد باشيم در ساية اسلام و مستقل مصمّم شديم تا روية كارمان را عوض كنيم و به آزادي حقيقي برسيم، و بعد از اين همه سال آيا همكاري فرهنگي هرزگي است؟ و آيا تبادل انديشه بين يك دختر و پسر و بهتر بگوييم بين دو انسان الحاد است و ما ملحد هستيم؟

نمي دانم چرا اين قدر آرزوهاي خويش را بر باد رفته مي بينم؟ باي د خجالت را كنار گذاشت آيا به راستي هدف ما آن چيزي است كه عدّة معدودي به خاطر آن وقت خويش را در خيابان ها تلف مي كنند؟

كسي نيست كه اشك ما را هنگام نوشتن اين سطور ببيند. آخر اين چه زجري است؟ براي من تحمّل شكنجه هاي جسمي بسيار آسان تر از تحمّل تحقير در جلوي همكلاسانم است، كاش مي توانستم بنويسم، اي كاش

ولي ما همة مشكلات را تحمّل كرديم تا بار سنگيني را كه خداوند با گفتن (( ن و قلم ما يسطرون )) بر پشت ما نهاده به خوبي به مقصد برسانيم(( و از ما نيست كسي كه آگاه است و نمي گويد ))

تنها 16 سال داريم، ولي انتشار اين مجلّه باعث شده تا بيش از سنّ و سال خود تجربه داشته باشيم بله، تنها سود مجلّه اين بود كه توانستيم رنگ ها را بشناسيم، رنگ چهره ها مي گويم و بتوانيم هزار چهره ها را از يك انسان خاكي تشخيص دهيم

ولي به راستي ما را چه مي شود؟ با آن آيندة درخشان، حال غم انگيز و آينده اي مبهم؟

Text Box: آسوده دلان را غم شوريده سران نيست
اين طايفه را غصة رنج دگران نيست
اي همسفران باري اگر هست ببنديد،
اين ملك كه قامت گر ما رهگذران نيست…