پنج شنبه است. ساعت 5/8 شب. تازه
امتحانات تمام شده. مي خواهد تلويزيون نگاه نه. شبكه 1 اخبار هفته قبل. شبكه 2
هيچي. شبكه 3: آگهي هاي تبليغاتي. شبكه 4 سياسيه. ديگه شبكه 5 همي نمي زنه.
تلويزيون رو خاموش مي كند. مي خواديه شب هم شده از دنيا لذت ببرد. مي ره سر گنجه
فيلم هاي داداشش. يه فيلم در مياره. TANIN 2000 نگاهي به سر رو روي فيلم مي اندازه.
معلومه كه غير مجازه.فيلم رو مي ذاره توي ويدئو. اولي درباره ايرانه. دومي درباره
آزادي. سومي درباره غربت……
يك دفعه سر و كله دادشش پيدا مي شه. شب هاي
پنج شنبه، داداش اين خانم سر خيابون ها ايستاده چشم چراني مي كند. چاره ديگري هم
ندارد. 23 سال سنشه تازه دو سه ماهي مي شه كه از سربازي اومده دو ماه منتظر بود تا
موهاش بلند بشه بيكارهم هاست داداشه صفحه تلويزيون رو مي بينه چشمهايش پر از خون
مي شه.
-
كي گفت اين فيلمو ببيني؟
-
تو خودت هم ديشب اين فيلمو ديدي!
-
خوب به تو چه! هر فيلمي رو كه نبايد ببيني، برو تو
اتاقت.
مامان
هم هيچ عكس العملي نشان نمي دهد آخه بيماري قلبي داره مي ترسه يكدفعه بي افتد… دخترك مي رود توي اتاقش صداي
زنگ تلفن مي آد داداشش گوشي را بر مي دارد هيچ صدايي نمي شنود عصباني تر مي شود
گوشي را مي گذارد، تلفن دوباره زنگ مي زند اين بار هم كسي حرف نمي زند داداش داد
مي زند:
-
مگه خودت خواهر و مادر نداري. يكدفعه ديگه زنگ بزني
حالتو مي گيرم.
پسر مي رود توي اتاق خواهرش، خواهرش دارد
عكسهاي جشن تولدش را نگاه مي كنه… تنها روزي كه احساس شادي كرد… پيش خود آرزو مي كرد كه كاش او هم پسر بود… چشمهاي داداش مثل هميشه بود پر خون و عصباني.
-
اين كي بود كه زنگ مي زد و حرف نمي زد؟
-
من چه مي دونم، خودت گوشي را برداشتي.
-
خفه شو! چه معني داره كه به خونه أي كه توش يك دختر
جوون هست زنگ بزنند، حرف نزنند از فردا خودم تو رو مي رسونم سر ايستگاه سرويس… و در را با تمام قدرت مي بنند
دخترك مي زند زير گريه نه به خاطر ترس، به
خاطر عدم امنيت، به خاطر تهمت… صبح بيدار ميشود، برادرش قبل از او آماده شده اگر بگويد نه
چه؟ نمي خواهد همانقدر اعتماد نسبت به او
هم از بين برود با داداشش حركت مي كنه ايستگاه سرويس نزديكه.
سر راه دوستان داداشش اونو همراه داداشش مي
بينند آدمهاي ناحسابي صبح ساعت 7 هم ول كن نيستند آمدند سر يك مدرسه ايستادند
داداشه مي گويد:
-
اومد؟
-
نه هنوز نيومد؟
-
پس صبر كنيد الان مي روم و برمي گردم.
داداشه بر سرعت خود مي افزايد به ايستگاه
رسيدند با اينكه داداش فرصت كمي دارد ولي مي رود اون ور خيابون بدون اينكه خواهرش
بفهمه مثلاً غيرت داره… مردشور اين غيرت را ببرند… چند تا پسر را مي بينه كه اونجا ايستاده اند بدجوري عصباني مي شه… و وقتي دندانهاي سفيد دخترك را
هنگام خنديدن مي بيند عصباني تر … آخر دوستش جوك دست اولي برايش تعريف كرده بود و برادر غافل از اين
موضوع به خيالش دخترك به پسرك خنديده مي رود آن ور خيابون تا به قول خودش از ناموس
خود دفاع كند.
-
مرتيكه بي شعور مگه خودت خواهر و مادر نداري
-
بله!…
جواب
اين بله را با مشت محكمي مي دهد. دعوايي حسابي راه مي افتد. خواهرك مي زند زير
گريه:
-داداشي!
ولش كن. چاقو داره.
مردم آنها را از هم جدا مي كنند. سرويس هم
آمده. برادر، خواهرش را تا دم سرويس بدرقه مي كند. دختر با گريه سوار ماشين نمي
شود. اشكهايش را پاك مي كند. باز هم ناظم را
در سرويس مي بيند. يك روز ديگر نيز بايد به سختي بگذرد. شايد سرويس بدون
معاون مدرسه تنها مكاني بود كه مي توانست با دوستانش بگويد و بخندد. ولي امروز
بايد نگاههاي ناظم را تحمل كند. يك روز كه هزار روز نمي شود. هر روز آرزو مي كرد
تا فاصله زماني بين سوار شدن به سرويس و رسيدن به مدرسه طولاني شود. ولي امروز مي
خواهد هر چه زودتر به مدرسه برسند.
بالاخره به مدرسه مي رسند. به ياد مدارس
دخترانه ديگر كه مي افتد كمي تسكين بيابد، حداقل شيشه هاي كلاسشون رنگ زده نيست
پنجره ها هم ميله ندارد و حداقل حالت خفگي به او دست نمي دهد. زنگ اول ورزش دارند.
بايد بروند به سالن ورزش. ولي وقتي هواي دم كرده سالن به خاطرش مي آيد از خير ورزش
مي گذرد. كتابخانه را ترجيح مي دهد. به كتابخانه مي رود. در اين چند سال، تقريباً
تمام كتب خوب و مناسب كتابخانه كوچك و حقير مدرسه خود را خوانده. اتفاقات امروز و
ديروز را در ذهنش مرور مي كند. مي زند زير گريه……
![]()
![]()
چند هفته پيش با دوستانم داشتم فرمهاي نظر
خواهي را كه از بچه هاي مدرسه گرفته بوديم مرور مي كردم. ناگهان چشمم به سوژه
جالبي افتاد كه باعث نوشتن اين مقاله شد. دوستان عزيز از مدرسه فرزانگان خواسته بودند
كه درباره آزادي بيشتر پسران نسبت به دختران دراين نشريه مطلبي بنويسم.(1)
چند بار اين فرم نظر خواهي را كه متاسفانه بر
روي نام نگارنده اش لاك گرفته بود مطالعه كردم. دوباره فكر كردم. آزادي پسران نسبت
به دختران. آيا پسران آزادند. (با ديدن كلمه نسبت و در نتيجه فهميدن نسبي بودن آزادي جواب خود را گرفتم). و آيا
دختران آزاد نيستند…؟
نا خود آگاه به ياد ماجرايي افتادم كه چند
روز قبل اتفاق افتاده بود: حدود ساعت 5/5 بعد از ظهر كهطبق معمول دوشنبه ها به
كلاس زبان مي رفتم. دختري را ديدم كه با سرعت مي دويد. البته اين موضوع چندان نظر
مرا جلب نكرد. خوب كه به اطرافم نگاه كردم. متوجه چشمهاي از حدقه بيرون زده و
گاهاً موزيانه چند نفر شدم. راستي نگاه آنان را دنبال كردم و به دخترك معصوم
رسيدم. خواستم امتحان كنم، خودم نيز شروع كردم به دويدن ولي تنها عكس العمل مردم
كنار كشيدن خود از سر راه من بود. حالا فهميدم من يك پسر بودم و او يك دختر. متوجه
مشكل اصلي شدم ، ايراد از مردم نبود أين باورهاي آنها بود.
حل مسائل دختران و زنان در گروه اصلاح باورهاي
فرهنگي جامعه است.(2)
منتها به دليل ريشة عميق باورهاي فرهنگي و
مقاومت در برابر تغييرات بعضاً برخي از تغييرات به مرزهاي ارزشي بر مي خورند.(3)
زنان و دختران نيز براي گذر از اين موانع چند
راه را عموماً انتخاب مي كنند كه ما در اين مقاله به سه تا از مهم ترين و مورد
استفاده ترين اين طريقه ها مي پردازيم.
معمولاً بيشترين و معروف ترين روش مقابله با
اين موانع درگير شدن و يا بهتر بگويم ماندن در پشت موانع است كه عموماً منجر به
بيماري افسردگي و معظلات روحي و رواني براي دختران مي شود. خواست و اراده زنان در
خلا شكل نمي گيرد. ساختارهاي اجتماعي، سياسي اقتصادي را نمي توان ناديده گرفت.
گروهي از دختران نوجوان هنگامي كه با فرهنگ عاري از هر گونه شادماني و تحرك زنان
روبرو مي شوند، راهي جز تسليم شدن در برابر آن نمي بينند. اين گروه از دختران خود
به دو دسته تقسيم مي شوند…
دسته نخست دختراني هستند كه با شرايط نامناسب
خانواده پرخاشگري و مبارزه مي كنند. اعتراض به اوضاع ناخوشايند باعث مي شود كه
والدين هم متقابلاً با او برخورد كنند و سبب ناسازگاري بيشتري شوند.(4)
اين گروه عموماً به دليل ترس يا بهتر بگويم اعتقادات ريشه دارتر به راههاي ديگر
مانند فرار و خودكشي كشيده نمي شوند. و جالب اينجاست كه 19 درصد والدين اصولاً
دختران خود را ناسازگار مي نامند و 33 درصد دختران به والدين خود اصلاً اعتقادي
ندارند.(12)
دسته ديگر از اين گروه افراد، گوشه گير مي شوند
و خود را از صحنه خارج مي كنند. گوشه گيري سبب افسردگي و برزو آسيب هاي رواني مي
شود.(5)
افسردگي مشكل بزرگتري نسبت به پرخاشگري است.(6)
راه دومي كه عموماً دختران جوان بوسيله آن خود
را از مرزهاي ارزشي عبور ميدهد، فرار است. فرار از خانه. دختر فراري ضمن آسيب به
خود به جامعه نيز آسيب مي رساند.(7)
عموم دختراني كه از خانه فرار مي كنند،
خانواده را محيطي سرد مي بينند كه بر آن روابط سرد و رسمي حاكم است.(8)
آنها با فرار بر اين باورند كه خود را به محيط
پر جنب و جوش جامعه مي رسانند.
مهم ترين علل فرار از خانه را مي توان تبعيض
بين دختران و پسران در خانه دانست.(9)
هر گاه دختران و پسران در خانواده حقوق مساوي
داشته باشند و در قبال اشتباهاتشان، تنبيهي يكسان برايشان در نظر گرفته شود شايد
بر رقم رو به افزايش فرار دختران تاثير بسزايي داشه باشد. بسياري از دختران كه
فرار را بر سخنان ملامت بار والدين ترجيح مي دهند جرمي برابر با پسر خانواده
دارند.
يكي از ديگر راههايي كه در ايران به علت
پايبنديهاي اعتقادي ديده مي شود و ميان بري است بري انداختن بار سنگين تحقير و
توهين ديگران از كول خود وي كي از بدترين و منفور ترين راهها براي احساس آرامش
معنوي دنيوي از نظر اديان الهي خودكشي است. من اگر دختر بودم و اگر مجبور بودم بين
فرار و خودكشي يكي را انتخاب كنم مطمونا خودكشي را انتخاب نمي كردم.
باز هم مي گويم: راه حل اصلي حل مشكلات دختران
و زنان تغيير فرهنگ و باورهاي مردم است. البته فرهنگ يك شبه حادث نمي شود بر دوش
انسانها فرهنگ نشل ها نشسته است. مسائل فرهنگي نسل ها نشسته است. مسائل فرهنگي رفته
رفته راسخ و پايدار شده اند به گونه أي كه برز نان هم تاثير گذاشته اند.(10)
و
البته اصلاح اين فرهنگ هم كاري يك شبه نيست. ولي ما مي توانيم همان طوري كه 23 سال
پيش فرهنگ خود را ه كلي عوض كرديم، حالا هم بخشي از اين فرهنگ نوپا را اصلاح كنيم،
البته پذيرش نقش جديد زنان در ابتدا گرفتاريها و چالش هاي مضاعف را براي زنان به
ارمغان مي آورد. ساختارهاي اجتماعي ما پيامد هاي پذيرش نقش هاي جديد توسط زنان را
گردن نمي گيرد و بار آن را همچنان بر دوش زنان و دختران است.(11)
پس
دختران جوان بايد خود به فكر چاره باشند و بدانند تا خود آنها نخواهند از مردان
كاري ساخته نيست.